آخرین خبرها

آیا شاعر مرثیه مکن ای صبح طلوع را می شناسید؟دو اجرا از آن را ببنید؛لوریس چکناوریان و حاج محمودکریمی

سایت بدون –نواهایی هستند که در خاطره های جمعی ما جایگاهی ویژه دارند ، نواهایی که هر چقدر هم که تکرار می شوند ، هر چقدر هم زمان از تکرار آن ها می گذرد بازهم از تازگی آن ها کاسته نمی شوند

یکی از آن ملودی ها و ریتم های پرهیجان و ماندگار در مراسم شبِ عاشورا، نوحه ای است قدیمی و کوتاه اما پرهیجان با ترجیع «مکن ای صبح طلوع» که دستجات عزادار در کثیری از مناطق ایران همچنان تکرار می کنند؛ بی آنکه این تکرارِ سالیان، از تأثیر آن بر عواطف و ذوق ارادت ما بکاهد. این دستجات معمولاً نیمه شبان راه می افتند و پس از عبور از میعادگاههای سنتی مورد نظر، سحرگاه به مبدأ حرکت خود باز می گردند. در مراحل پایانی این مسیر، کم کم ریتم ها و ضرب آهنگ های دیگر را رها می کنند و همراه با گذر شب به سوی سحر، با این کلام تمنا آمیز و ریتم پر هیجان، در واقع از «صبح» تقاضا می کنند که نیاید تا شب همچنان بپاید و این میهمان سرفراز را همچنان میزبانی کند و به فردایی دردناک و سفاک و خونین نسپارد:

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مكن ای صبح طلوع، مكن ای صبح طلوع

شاید کمتر کسی باشد که شاعر آن را بشناسد.کربلائی محمود بهجت، پدر آیت‌الله العظمی بهجت، شاعری گمنام بود که به شغل خبازی اشتغال داشت، اما عشق به خاندان عصمت و طهارت(ع) در حد اعلی در جان وی فوران داشته است. کربلائی محمود با اخلاص، پاکی و صداقت خود، در مصیبت سیدالشهداء(ع)، آن‌چنان غرق در ماتم و عزا می‌شد و این داغ را با جان و دل درک می‌‌کرد که گویی عاشورا و وقایع آن برایش تجلی عینی یافته و شرح ماوقع را شخصاً درک کرده است و ناخودآگاه از فرط غم، تصمیم به دگرگون نمودن اوضاع طبیعی زمان می‌گیرد؛ به صبح دستوری می‌دهد تا برنیاید تا این مصیبت دردناک رقم نخورد این بند از اشعار مرحوم کربلائی محمود بهجت، از مدت‌ها قبل به‌عنوان یکی از بهترین اشعار حماسی و عاشورایی در حلقه عزاداران امام حسین(ع)، زینت‌بخش مجالس سینه‌زنی است و به‌عنوان شعر آیینی ماندگار است.

کربلایی میرزا محمود بهجت فومنی - متخلص به قُمری عکس از: دردانه، ص۲۰٫

کربلایی میرزا محمود بهجت فومنی؛متخلص به قُمری

 

دو اجرا از این دودمه را باهم مرور می کنیم

اجرای اول مربوط به تنظیم ارکسترال این قطعه توسط لوریس چکناواریان است .ین قطعه آن‌قدر دلنشین و واقعی از کار درآمده که گویی استاد چکناواریان خود بارها از نزدیک و در دل بستر مذهبی و عزادارانه، آن را شنیده است‌. حتی این قاعده هم که مصرع اول از این تک‌بیت را نیمی از جمعیت و مصرع دیگر را نیمه دیگر جمعیت همخوانی می‌کنند، به‌خوبی در کار رعایت شده و حس تالار را شب‌ عاشورایی می‌کند.

 

 

اجرای دوم مربوط یکی از مداحان مطرح اهل بیت یعنی حاج محمود کریمی است

در ادامه شعر کامل این مرثیه را بخوانید

مکن ای صبح طلوع
(ترکیب بندی برای شب عاشورا)

شب وصل است و تبِ دلبری جانان است
ساغر وصل لبالب به لب مستان است
در نظر بازیشان اهل نظر حیران است
گوئیا مشعله از بامِ فلک ریزان است
چشم جادوی سحر زین شب و تب گریان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

«یارب این بوی خوش از روضه ی جان می آید؟
یا نسیمی است کزان سوی جهان می آید؟»
«یارب این نور صفات از چه مکان می آید؟»
«عجب این قهقهه از حورِ جنان می آید!»
یارب این آبِ حیات از چه دلی جوشان است؟ [1] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

«چه سَماع است که جان رقص کنان» می آید؟
«چه صفیر است که دل بال زنان می آید؟»
چه پیامی است؟ چرا موج گمان می آید؟
چه شکار است؟ چرا بانگ کمان می آید؟
چه فضائی است؟ چرا تیر قضا پَرّان است؟ [2] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

گوش تا گوش، همه کرّ و فرِ دشمنِ پست
شاه بنشسته، بر او حلقه ی یاران الست
«پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»
چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست [3] خیمه در خیمه صدای سخن قرآن است [4] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

وَه از آن آیتِ رازی که در آن محفل بود
«مفتی عقل در این مسئله لایعقِل بود»
«عشق می گفت به شرح آنچه بر او مشکل بود»
«خُم می بود که خون در دل و پا در گِل بود» [5] ساغر سرخ شهادت به کف مستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

این حسین است که عالم همه دیوانه ی اوست
او چو شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست [6] شرف میکده از مستی پیمانه ی اوست
هر کجا خانه عشق است همه خانه ی اوست
حالیا خیمه گهش بزمگه رندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

سرخوش از سُکرِ سر اندازِ هو الله احد
دلبرِ دل شده در دامن الله صمد
نغمه «شور حسینی» [7] است که بگذشته ز حد:
«می وصلی بچشان تا در زندان ابد»
بشکنم، شور شرابی که چنین جوشان است [8] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

محرمان حلقه زده در پی پیغامی چند:
«چشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند»
«فرصتِ عیش نگه دار و بزن جامی چند»
که نمانده است ره عشق مگر گامی چند [9] در بلاییم ولی عشق، بلا گردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

امشب است آنکه «ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند»
«با من راه نشین باده ی مستانه زدند»
«قرعه فال به نام من دیوانه زدند» [10] یوسفِ فاطمه را ننگِ جهان زندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

هان که گوی فلکِ صدق به چوگان من است
ساحت کون و مکان عرصه ی میدان من است
دیده ی فتح ابد عاشق جولان من است
هر چه در عالم امر است به فرمان من است [11] پیش ما آتش نمرود گلِ بستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

«هان و هان ناقه ی حقیم» مجویید حیل
«تا نبرد سرتان را سرِ شمشیرِ اجل»
«پیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل؟»
«کار حق کُن فَیَکون است نه موقوف علل» [12] بی فروغ رخ او، جان و جهان بی جان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

ظهر فردا عملِ مذهب رندان بکنم
«قطع این مرحله با مرغ سلیمان» بکنم
حمله بر شعبده از دولت قرآن بکنم
«آنچه استاد ازل گفت بکن»، آن بکنم [13] عاقبت خانه ظلم است که آن ویران است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

«نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعه داران پی کاری گیرند» [14] و به تاریکی شب ره به کناری گیرند
صادقان زآینه ی صدق، غباری گیرند [15] صحنه ی مشهد ما صحن نگارستان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

گفت عباس که: من از سر جان برخیزم
از «سر جان و جهان دست فشان برخیزم»
«از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»
من «ببویت ز لحد رقص کنان برخیزم» [16] این چه روح است و کرامت که در این یاران است [17] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

در شب قتل، مگر بی سر و سامان زینب
«داشت اندیشه ی فردای یتیمان، زینب» [18] گفتی از یادِ پریشانی طفلان، زینب
چنگ می بُرد به گیسوی پریشان، زینب
این چه حالی است که در خوابگه شیران است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

ظهر فردا، قد رعنای حسین است کمان
باز جوید شه بی یار ز عباس نشان
ز علمدارِ خود آن خسرو شمشاد قدان
«که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان» [19] قرص خورشید هم از خجلت او پنهان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

علی اکبر به اجازت ز پدر خواهشمند:
صبر از این بیش ندارم، چه کنم تا کی و چند؟
جان به رقص آمده از آتش غیرت چو سپند
بوسه ای بر لب خشکم بزن ای چشمه ی قند
دستی اندر خم زلفی که چنین پیچان است [20] امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

«او سلیمان زمان است که خاتم با اوست»
«سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست»
نفس «همت پاکان دو عالم با اوست»
زخم شمشیر و سنان چیست؟ «که مرهم با اوست» [21] پس چه رازی است که خنجر به گلو بُرّان است؟
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

شام فردا که رسد، زینبِ گریان و دوان
در هیاهوی رذیلانه ی آن اهرمنان
پرسد از پیکر صدچاکِ شهِ تشنه زبان
«که شهیدانِ که اند این همه خونین کفنان؟» [22] جگر رود فرات از تف او سوزان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

ساربان است و بیابان و زنان بر شتران
خونِ خورشیدِ روانی به سر نیزه روان
اختران نیزه سوارانِ شبِ راهروان
ماه و خورشید به هم ساخته، در هم نگران
پای در سلسله، سر سلسله ی مردان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

او که دربانی میخانه فراوان کرده است [23] نوش پیمانه ی خون بر سر پیمان کرده است
اشک را پیرهنِ یوسفِ دوران کرده است
چنگ بر گونه زده موی پریشان کرده است
در دل حادثه مجموعِ پریشانان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است

***
یارب این شام سیه را به جلالی دریاب
بال و پر سوخته را با پر و بالی دریاب
«تشنه ی بادیه را هم به زلالی دریاب» [24] جشن دامادی جان را به جمالی دریاب
که عروسِ شرف از شوقِ حنابندان است
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است
ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

add_action('wp_head','telegram_seo_link'); function telegram_seo_link(){ if (is_single()) { global $post; $thumbnail = wp_get_attachment_image_src( get_post_thumbnail_id($post->ID), 'full' ); echo ' '; } }