« فقیری به در خانه بخیلی آمد، گفت: شنیده ام که تو قدرتی از مال خود را نذر نیازمندان کرده ای و من در نهایت فقرم ، به من چیزی بده بخیل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقیر گفت : من هم کور واقعی هستم ، زیرا اگر بینا می بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسی مثل تو نمی آمدم.»
برچسببدون حکایت حکایت آموزنده حکایت اخلاقی حکایت تاریخی حکایت کوتاه داستان آموزنده داستان اخلاقی داستان تاریخی داستان کوتاه داستان کوتاه تاریخی سایت بدون
مطلب پیشنهادی
۱۴ خوراکی خوشمزه که به کنترل فشار خون کمک میکنند
سایت بدون – فشار خون بالا یا هایپرتانسیون یک مشکل شایع سلامتی است که میلیونها …